|
خاطراتی از شهدای شهرک شهید منتظری دزفول
|
||
|
مرا در خاک مسپارید مرا در یاد بسپارید |
خوشا به حال آنان که با شهادت رفتند

ایستاده از چپ :نفر اول شهید علی خسروی
نشسته از راست نفر دوم:شهید عبدالرضا نیسی- نشسته از چپ نفر دوم مرحوم عزیز سعدی نژاد
احتمالا در بین این عزیزان نفرات دیگری هستند که اکنون در بین ما نیستند-در شناسایی آنها کمک کنید
مدتی را در پشت پادگان کرخه به فراگیری آموزش نظامی مشغول بودیم،در این مدت علاوه بر برادرانی که در اعزامهای قبلی با هم آشنا شده بودیم دوستان جدیدی هم پیدا کردم،یکی از ویژگیهای بسیجیان این بود که خیلی زود با هم صمیمی می شدند و این از اخلاص آنها ناشی می شد.انگار که سالهاست با هم دوست هستند،چون کار برای خدا بود،ایثار از مشخصه های بارز نیروهای بسیجی بود و هر کسی برای دیگری تلاش می کرد، این بود که خیلی زود با هم دوست می شدند.مدتی قبل از عملیات، برادران سعی می کردند بیشتر خود را به خدا نزدیک کنند چرا که جنگ ما جنگ اسلام و کفر بود، یادم می آید برادر بزرگوار عبدالرحمن سفید گر می گفت که باید مسئله مرگ و زندگی را برای خود حل کنید،باید بدانید برای چه در این دنیا هستید و تا کی می خواهید بمانید،در چه راهی قدم گذاشته اید و آیا این راهی که انتخاب کرده اید ارزش جان دادن برای آن را دارد؟و این سوال را برادران بسیجی از عمق جان تایید می کردند،شیرانی که شب ها را به عبادت مشغول بودند و روز ها خود را برای عملیات آماده می کردند،سختی آموزش آنها را خسته نمی کرد و مشتاقانه حتی در کلاسها و آموزشهایی که اختیاری بودند شرکت می کردند،برادر سفید گر فرمانده گروهان ما خیلی به نظم اهمیت می دادند،موقع آموزش می گفتند باید آستینها را تا آرنج بالا ببرید و با ژست و وقار راه بروید و البته می گفت این رفتار برای میدان جنگ و در مقابل دشمن است نه در شهر و کوچه و خیابان ،آنجا باید متواضع باشید.از جمله آموزشهایی که به ما میدادند آموزش آمادگی برای بمبارانهای شیمیایی بود.بعد از مدتی که گذشت دستور آمد که وسائل را جمع کنید و اماده حرکت باشید.
ادامه دارد......
ولادت با سعادت ام ابیها فاطمه زهرا(س)
و روز مادر بر همه شیعیان آن حضرت
مبارک باد
همه نیروها در پایگاه بسیج شهرک جمع بودندوایشان به شهید کاوندی اصرار میکردند که به او اجازه حضور در جبهه داده شود وشهید کاوندی به دلیل کمی سن وجسه به ایشان اجازه نمی دادند.صبح که جهت اقامه نماز به مسجد رفتیم شهید قربانعلی سگوند(معتمدیان)در گوشه مسجد شب تا صبح مشغول راز و نیاز با خداوند بودند وبا دیدن این منظره با اعزام ایشان به جبهه موافقت شد.ایشان در عملیات پیروز طریق القدس به خیل کاروان عاشوراییان پیوست .
راوی:ناصر کرمی

شهید قربانعلی سگوند(معتمدیان)

گردهمایی بزرگ رزمندگان بخش مرکزی دزفول با حضور بیش از 300 نفر از رزمندگان دوران دفاع مقدس این بخش، در تاریخ 91/2/6 و همزمان با سالروز شهادت حضرت صدیقه اطهر فاطمه زهرا (س) در سالن اجتماعات مرکز آموزش کشاورزی دزفول(چپون) برگزار گردید.در این مراسم که ابتدا با تلاوت قرآن کریم شروع شد با ذکر خاطرات دفاع مقدس و شعر خوانی و پخش کلیپ های تصویری دوران دفاع مقدس ادامه پیدا کرد و در ادامه سردار شاهوارپور فرمانده سپاه حضرت ولی عصر(عج) به ایراد سخن پرداختند.در پایان و پس از مراسم مداحی و سینه زنی به مناسبت ایام شهادت دخت گرامی پیامبر اسلام(ص)، رزمندگان دروران دفاع مقدس با در آغوش گرفتن همرزمان قدیمی خود یاد آن دوران را گرامی داشتند.
بعد از سازماندهی در گردان عمار ما جزء نیروهای دسته یکم به فرماندهی برادر رحیم صید کرمی و رضا جعفری از گروهان برادر عبدالرحمن سفیدگر قرار گرفتیم.طبق معمول مدتی را در پشت پادگان کرخه به فراگیری آموزشهای نظامی پرداختیم، از جمله خاطرات دوره آموزش وقتی بود که رفته بودیم تا بوسیله اسلحه کلاش نارنجک تفنگی پرتاب کنیم، وقتی من نارنجک را شلیک کردم، به علت فشار گلوله اسلحه به یک طرف پرتاب شد و از وسط ترک برداشت و انگشت من هم در اثر فشار ماشه زخمی شد.همچنین از خاطرات آن دوره این که برادر رضا جعفری از من خواستند که به عنوان بیسیم چی دسته باشم، من به او گفتم که تا حالا با بیسیم کار نکرده ام و ایشان هم گفتند که مشکلی نیست چون برادران مخابرات گردان به شما آموزش خواهند داد.بعد از دو سه شب گفتند که امشب رزم شبانه داریم، من هم آماده شدم که گفتند باید به عنوان بیسیم چی، بیسیم را حمل کنی،به رضا جعفری گفتم من قبلا گفتم که با بیسیم کار نکرده ام و با اصطلاحاتی که برادران پشت بیسیم به کار می برند آشنا نیستم و ایشان هم گفتند که ما تو را معرفی کرده ایم و باید امشب بیسیم را بگیری و تنها توضیحی که دادند این بود که شما علی هستید و گروهان محمد و گردان احمد است.موقع حرکت نمی دانستم باید به چه شکل کسی را صدا کنم و تا مدتی فقط حرفهای دیگران را از پشت بیسیم گوش می دادم، چیزی نگذشت که علی را صدا کردند، علی هم من بودم و گفتند که طرف قاشق را ببین،من فکر کردم دارند شوخی می کنند و کمی هم تعجب کردم ولی بعد از چند بار صدا کردند متوجه شدم باید منظورشان سمت راست باشد چون با دست راست قاشق را می گیریم،با عجله گفتم تیر برق فشار قوی را می بینم و او از پشت بیسیم با عصبانیت گفت چه می گویی و درست بگو، از برادر صید کرمی سوال کردم که منظورش چیست مگر این تیر برق نیست و او گفت در بیسیم که نباید اینجوری بگی باید با رمز بگویی که دشمن متوجه نشود،بعد از آن هر موقع می گفتند سمت ساعت را گزارش کن می دانستم منظورشان طرف چپ است و قاشق طرف راست.بعد از آن مانور من که از بیسیم چی شدن خوشم نمی آمد به برادر رضا جعفری گفتم و او هم عبدالرحمن موسایی را با من گذاشتند و این اولین آشنایی من با ایشان بود.
ادامه دارد......
منصور کرمی-جبهه کوشک
پدرشهيد خوزستاني براي احداث يك هنرستان در شهرك شهيد منتظري دزفول، 6 هزار متر زمين را به نام فرزند شهيدش اهداء نمود.
به گزارش مركز اطلاع رساني و روابط عمومي وزارت آموزش و پرورش به نقل از اداره كل آموزش و پرورش استان خوزستان ، ،حاج ماشاء الله پورمحمد پدرشهيد حسن پورمحمد به منظور احداث يك هنرستان دراين شهرك ؛ 6 هزار متر زمين را به نام فرزند شهيدش اهداء نمود.
گفتني است ؛ مراسم كلنگ زني اين هنرستان با حضور فلاحي مدير كل آموزش وپرورش استان خوزستان ، فرحبخش مديركل نوسازي وتجهيز مدارس استان٬ خانواده اين شهيد والا مقام٬اعضای شورای اسلامی شهرک شهید منتظری و جمعي از مسئولين محلي درشهرك شهيد منتظري دزفول برگزارشد.
شايان ذكر است؛ شهيد حسن پورمحمد درعمليات فتح المبين به درجه رفيع شهادت نائل شد و پدر گراميش به نيت اين شهيد عزيز اين زمين را اهداء نمود.
نام گردان عمار و خصوصا گروهان المهدی یاد آور خاطرات زیادی است، گردانی که بارها و بارها به خط دشمن زده بود و با دشمن رودرو درگیر شده بود، در کوه و دشت و آب و در نخلستانها و با عبور از میدانهای مین و سیمهای خاردار و خورشیدیها و کانالهای پر از موانع حماسه ها آفریده بود، علی رغم این حماسه ها خود نیز زخم های زیادی برداشته بود، عزیزان زیادی در این گردان به شهادت رسیده بودند، سرداران دلاوری چون حمید محمودنژاد ، غلامرضا حداد و محمد حسین چراغی را از دست داده بود و برادران زیادی نیز در این گردان به توفیق جانبازی نائل آمده بودند، سردارانی چون سید فالح که خاطره شیر مردانی را داشت که در آخرین لحظات در حالی که در خون خود می غلطید ذکر یا حسین(ع) برلب و شوق کربلا در سر داشت.در این گردان تعداد زیادی از بهترین دوستانم به شهادت رسیده اند و همیشه نام گردان عمار برایم تداعی کننده حماسه ها و رشادت های کم نظیر عده ای از بهترین بندگان خداست که با هدفی جز رضا و لقای خداوند پا به عرصه نبرد نگذاشته بودند و هنوز رملهای گرم و داغ طلائیه و فکه، شلمچه و کوشک و جزایر مجنون و نخلهای سوخته جزیره مینو شاهد و گواه عبادت ها و مناجات نیمه شب آنها می باشد،آنهاییکه مزد اخلاص خود را با شهات گرفتند و چه خوش معامله ای با خدا کردند و اکنون در نزد پروردگار خود روزی می خورند.خداوندا ما را شرمنده شهدا نگردان و آنها را در شب اول قبر به فریادمان برسان.آمین یا رب العالمین.
ادامه دارد.......

چند روز قبل از اینکه اسم ما جهت زیارت امام حسین(ع) اعلام شود٬خواب دیدم که شهید ابراهیم یک شال کربلایی به گردنم انداخته است٬و من هر چه اصرار کردم که برای خود نگه دارد قبول نکردند و چند روز بعد اسم من و مادر شهید و خواهر شهید را برای رفتن به کربلا انتخاب کردند٬در کربلا از آنجاییکه یقین داشتیم شهید ما را به آنجا آورده است برای تشکر از ایشان برای او نماز خواندیم وسپس دعا کردیم٬همانطور که برای شهید دعا می خواندیم دیدیم پرنده ای کوچک و سبز رنگی اطراف سر مادر شهید دور می زد٬بعد روی سر مادر شهید نشست.همانطور اطراف همه دوری زدند و بعد محو شدند٬ما یقین پیدا کردیم که آن روح شهید ابراهیم بوده است
راوی:زن برادر شهید
بعد از آن تک فکه، مدتی در گردان بودیم که ماموریت ما تمام شد و دوباره به شهر برگشتیم،در حالی که غم از دست دادن دوستانی چون عبدالرضا نیسی که از کودکی با هم آشنا بودیم و دوره راهنمایی همکلاس بودیم از دلمان بیرون نمی رفت.وقتی که برگشتیم دیگر امتحانات خرداد ماه تمام شده بود و من موفق به شرکت در امتحانات نشدم،در شهریور ماه هم فقط توانستم چند تا از امتحانات را شرکت کنم و بقیه ماندند برای نوبت بعد و این اولین باری بود که در طول دوران تحصیلم در امتحانات شهریور شرکت می کردم.قبل از امتحانات نوبت بعد و اوایل دی ماه 1365 دوباره تصمیم گرفتم به جبهه اعزام شوم.این بار هم من و علیرضا سبزه علیپور با هم بودیم و اعزام ما همزمان با اعزام سپاه 100 هزار نفری حضرت محمد(ص) بود،ابتدا همه نیروها از سراسر کشور در تهران و در استادیوم ورزشی آزادی جمع شدیم،یک روز بعد از ورودمان به تهران همه نیروها از جلوی رئیس جمهور که آن موقع رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله خامنه ای بود رژه رفتیم، البته رژه که می گویم حالت دو بود که همه نیروها از جلوی جایگاه می رفتیم چون نیروهای بسیجی رژه منظم نداشتند،بعد از رژه در زمین شماره یک آزادی مستقر شدیم،زمین چمن و سکوهای طبقه اول ورزشگاه همه مملو از نیروهای بسیجی بود، منظره بسیار با شکوهی بود،یکصد هزار نیروی بسیجی در آنجا جمع شده بود،در آنجا یکی دوتا از مسولین کشوری از جمله رئیس مجلس آقای هاشمی رفسنجانی سخنرانی کردند و بعد از سخنرانی، برادران کویتی پور و آهنگران مداحی کردند و بعد از مراسم دوباره به طرف خوزستان حرکت کردیم،وقتی به دزفول رسیدیم به پلاژ رفته و در آنجا قرار بود که تقسیم شویم،این بار هم من و علیرضا در گردان عمار سازماندهی شدیم و دیگر با توجه به اعزام های قبلی با نیروها و خصوصا فرماندهان گردان آشنایی کامل داشتیم.
ادامه دارد....
گرامیباد یاد و خاطره شهدای پیروز عملیات فتح المبین
در صبح دم طلوع بهار سال ۱۳۶۱ هنگامی که پرستوهای بهاری عاشقانه به پرواز در امده بودند٬هنگامی که با تحویل سال ٬اشتیاق و شوقی سرشار در وجود کودکان و جوانان جلوه می نمود٬آن گاهی که کبوتران عاشق در انتظار دیدار معشوق ثانیه شماری می کردند و ان موقعی که همه بی خیال در اندیشه و آرزوهای فردا غوطه ور بودند٬آسمان رنگ یاقوت گرفت و خورشید٬ نقاب خون بر چهره کشید و چتر اندوه بر چهره ها افکند. در سپیده دم نخستین روزهای فروردین موقعی که کودکان تازه از خواب شیرین بهاری بر خاسته بودند٬موقعی که مرد کهنسال روستا با قدی خمیده و قامتی استوار وضوی دیدار با الله میگرفت.کبوتری نامه رسان و پیکی اندوهبار خبر از پرواز چهار پرستوی عاشق داد که چون پروانه شوریده و شیدا به گرد شمع وجود معشوق طواف کردند تا قطعه قطعه جسم مطهرشان آب شد و به خاکستر تبدیل گردید. آری چهار تن از جوانان پاک باخته روستا با دستانی پینه بسته یازهرا گویان در سپیده دمان صبح بهاری وضوی خون گرفتند و از این زندان تاریک و وحشت زا به آغوش یار دیرینه شتافتند و با جوهره وجودشان فتحی مبین را رقم زدند.





بچه ها تحویل سال یادش بخیر شلمچه
چیده بودیم تو سفره سربند و یک سر نیزه
بچه ها خیلی گشتن تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده همه یک صدا گفتیم
به جای سین هفتم تو سفره سر میزاریم
سر کمه هر چی داریم پای رهبر می زاریم
اوایل سال ۱۳۶۵ دوباره اعزام شدم٬اینبار نیز از شهرک من و علیرضا سبزه علیپور باهم بودیم٬البته تعداد دیگری از شهرک از جمله برادران رجب مرادپور و علیرضا عباسی هم با ما بودند٬این بار دیگر موقع تقسیم نیروها در پادگان مشکل نداشتیم چون اکثر فرماندهان گردان عمار ما را می شناختند٬به همین خاطر وقتیکه برادر صادقی برای بردن نیروهای گردان آمدند ما را که دید با خود به گردان بردند٬اتفاقا من و مرحوم فرخ پسر عمویم و برادران عبدالرضا نیسی و غلامرضا امیرآبادی از دوستان قدیمیم در یک دسته و یک چادر قرار گرفتیم. بعد از سازماندهی مدتی را به آموزشهای مختلف گذراندیم٬ از آنجا که نزدیک امتحانات خرداد ماه بود یک روز من و علیرضا سبزه علیپور جهت گرفتن معرفی نامه از دبیرستان٬ ۱۲ ساعت مرخصی گرفتیم٬عصر حرکت کردیم و چون بعد ازظهر مدرسه تعطیل بود فردا صبح به دبیرستان رفتیم و بعد از گرفتن معرفی نامه جهت شرکت در امتحانات به پادگان کرخه برگشتیم ٬وقتیکه به مقر گردان رسیدیم ظهر شده بود ولی در کمال تعجب دیدیم که هیچ یک از نیروهای گردان به جز دو سه نفر از تدارکات در پادگان نیستند٬وقتی اوضاع را پرسیدیم گفتند که امروز صبح دستور حرکت دادند و همه رفتند خط٬من که باورم نمی شد و فکر می کردم برای اجرای مانور رفته باشند ولی از صندوقهای خالی مهمات و جعبه های خالی از نارنجک و گلوله های آرپی جی مطمئن شدم رفتند خط٬چون برای مانور این همه مهمات نمی بردند٬علاوه بر ما تعداد دیگری از نیروها هم جا مانده بودند٬دشمن به منطقه فکه-پیچ انگیزه تک زده بود به همین دلیل فورا گردان را به منطقه اعزام کرده بودند٬ما که حدود ۱۰ نفر بودیم فورا رفتیم پیش فرمانده لشکر و از او خواستیم که وسیله در اختیار ما قرار دهد تا هرچه زودتر خود را به به دیگر برادران برسانیم٬او هم موافقت کرد و گفتند به مقر گردان برگردید تا ماشین بیاید٬ما هم در مقر گردان منتظر ماندیم ولی ماشین نیامد٬روز بعد دیدیم گردان برگشتند در حالی که همه نیروها خسته و ناراحت بودند٬از سنگر ما فرخ و غلامرضا آمدند ولی از عبدالرضا نیسی خبری نبود٬وقتیکه احوال او را پرسیدم گفتند که او را ندیده اند و بعدا بعضی از برادران گفتند که دیده ایم که به هنگام یورش به طرف دشمن عبدالرضا مجروح شده است ولی چون تک آنها نفوذی بوده است موقع برگشتن تعدادی از شهدا و مجروحین جا مانده اند٬این مسئله باعث غم و اندوه و ناراحتی برادران شده بود٬گاهی اوقات بعضی از دوستان درون چادر می رفتند و با صدای بلند در فراق دوستان همرزم خود ناله می کردند٬صحنه ای بسیار غم انگیز و دلگیر بود.بعد از ۶ سال پیکرمطهر شهید عبدالرضا توسط گروههای تفحص پیدا شد و با شکوه تشیع و به خاک سپرده شد.
ادامه دارد.....
ای مسافر در دلت داری چرا سوز و گداز؟ از کجا می آیی ای تن خسته از راه دراز؟
از کجا می آیی از دهلاویه یا موسیان؟ از دو کوهه یا شلمچه قتلگاه عاشقــان؟
هر که هستی بوی خاک کربلا را می دهی بوی عطر پاک مــردان خــدا را می دهی
با من از مهران و سوسنگرد و از مجنون بگو از خـروش کرخــه و ارونـد و از کـارون بگو
شور فکــه در درون مـن تلاطــم می کنـد خاک مینو هستی ام را در خودش گم می کند
قصه ی چــزابــه را بـهـر خــدا آغــاز کن من غـزل می خوانم و تو نینوا را ساز کن
در طـلائیه چه آمـد بر سر یـاران مــن؟ در کجا مدفون شدند آن کشتگان بی کفن؟
جسم سرداران بی سردرکدامین کربلاست؟ پیکر گم گشتـگان جنگل امقر کجـاست؟
با من از افسانه های کهنه دیگر دم مزن از اساطیر هزاران ساله کوته کن سـخن
دیگر از سهراب سیمین تن نشان از من مجو با من از اسفندیار و کوروش و رستم مگو
گر چه تاریخی کهن در پشت سر داریم ما اینـک امـا اقتـداری سـرخ تر داریـم مـا
شیر مردان و جوانانی که ما پرورده ایم در کدامین شاهنامه مثلشان را دیده ایم؟
تاعلی اکبر و عباس درفرهنگ ماست نقش رستم٬جای سهراب اندر این مکتب کجاست؟
آن همه شهنامه گویان پس کجا خوابیده اند؟ تا فرو بندند لب از قصه ی گــرز و کمند
باش تا فردوسی از خاک لحد بیرون شود در تحیر آید و از توس تا هامون شود
آفرین گوید به صدها مثنوی٬ الله را گـر بفهمد وصـف فرزندان روح الله را
ای مسافر با من امشب تا سحرگاهان بنال در فراق بچه های خوب گردان بلال
با من از گردان عمار و شهیدانش بگو از سلحشوران و از شیران میدانش بگو
از شهیدانی بگو کاندر مصاف تیرها جملگی گشتند آری کشته ی شمشیرها
از سی و چار آبرومند سزاوار بهشت از سی و چار آسمانی سیرت حوری سرشت
از همانانی که ره بردند اندر کام عشق از سبکبالان ساحل های نا آرام عشق
از رشادتیان بگو گمگشته ی صحرای درد روزه دار روزهای داغ ایـــام نبرد
احمدی٬زاده علی مردان بی باک شهید باقری ها این دو سرباز سرافراز رشید
از عظیم و از حسن رزمندگان کوی عشق رهروان راه بی پایان و تو در توی عشق
خاطرات احمد و عباس در ذهن و دلم عشق فلاحی و نیسی مانده در آب و گلم
معتمدیان٬حیدری٬مردان بی عنوان جنگ پاپی و ارزانی و فاتح سلحشوران جنگ
تربت هورالعظیم از آسمانها برتر است آری آنجا مشهد عبدالرضا نام آور است
تا قیامت داغ عباسی عذابم می کند لیک عشق او رها از منجلابم می کند
بوی عطر قاسمی ها در فضا پیچیده است گوئیا در این فضا بوی خدا پیچیده است
از عفاف دختران زینبی سیرت بگو از حجاب سوسن معصوم و با غیرت بگو
در رثای مادران بی گنه بگشای لب کز غم ایران مینائی بگریم روز و شب
شد سه ساله اکرمش همچون رقیه غرق خون اعظم شش ماهه اش صد پاره در خاک اندرون
ای شهیدانی که پوسیدید اندر دشت ها با شمایم یـوسفی٬دلـگرم٬ کـاوندی٬شمـا
خوب می دانم که دور از این دیار و سرزمین بود حیدر با شما بی همنشینان همنشین
یازده سال اندر آن غربت نه تنها بوده اید که شما همسایگان خوب زهرا بوده اید
یاد ابراهیم و خیبر یاد عبدالله پور شیر مردان دلاور مرد بی باک و غیور
دانش آموزان دانشگاه ایثار و شرف مخلصان واقعی مردان سر تا پا هدف
یاد عباسی و محمود و امیدی زنده باد راهشان تا رجعت صاحب زمان پاینده باد
ای شهیدان بخون غلطیده والفجر هشت کو تن محمود فرزانه که صدها پاره گشت؟
این شهید دست و پا در خون خضاب از آن کیست شیر مرد کربلای پنج٬ یارب خسروی است
ما هزاران قاسم و اکبر به میدان برده ایم صد هزاران بار زخم داغ یاران خورده ایم
سرزمین ما برای سربداران بوده است جای جایش نقطه معراج یاران بوده است
نوجوانان و جوانانش ز نوعی دیگرند از تبار فاطمه و از نسل پاک حیدرند
نخل های سرزمینم بوی مولا می دهند بوی مولای غریب نخل ها را می دهند
چارده قرن است اینجا صحنه کرب و بلاست یکهزار و چارصد سال است اینجا خون بپاست
در هجوم بی امان تیشه ها و داس ها اندر اینجا شد جدا دست از تن عباس ها
روزی اینجا مقصد مردان سالک می شود خاک پاکش سرمه ی چشم ملائک می شود
ای شهیدان داغ هجران شما داریم ما تا ابد از داغتان همواره می باریم ما
تا قیامت سینه هامان چاک پیمان شماست ذره ذره از وجود ما به قربان شماست
چفیه هاتان تا قیامت بر سر و بر دوشمان بویتان تا روز محشر می کند مدهوشمان
چفیه از فرهنگ ما هرگز نمی گرد جدا چفیه هاتان بوی مولا می دهد بوی خدا
غیرت حیدر مرا مانده ست اندر جان و تن سر فدای سر زمینم جان به قربان وطن
ما از این پس تا قیامت رهروان این رهیم عشق٬درگاه شما٬ما بنده ی این درگهیم
گر چه ما شرمنده ایم از روی چون ماه شما لیک هر گز بر نمی گردیم از راه شما
شعر ماندن روی پیمان با شما خواهیم خواند با تمام رو سیاهی ها ولی خواهیم ماند
شاعر:علی حسین پور
سروده شده در اولین یادواره شهدای شهرک شهیدمحمد منتظری
|
|